𝐍.𝐙 𝐜𝐥𝐮𝐛

دروازه‌ای به دنیای قدرت و تجربیات انحصاری برای اعضای منتخب.

گاهی ...

گاهی ...

گاهی دلم میخواد یه صبح که بیدار میشم ببینم توی خونه قدیمیمون هستم، نور آفتاب از پنجره بزرگ سمت چپم میزنه به صورتم، سمت راستم یه کتاب خونه با کلی کتاب تلنبار شدست، از پنجره آسمون آبی معلومه و صدای پرنده ها به گوش میرسه. نور آفتاب گرمه و چشماتو که زیرش میبندی نور نارنجی از پشت پلکت دیده میشه، حس میکنه یه جهان دیگست. دیوار های اتاق کثیفن و جای خطخطی دوران کودکیم روشون هست، یه چراغ به سقف آویزونه و تخت خواهر و برادرم با فصله کنارم چیده شده. از همه مهمتر اینکه 17 سالمه...

اگه میدونستم قراره دلم برای اون لحظه ها تنگ بشه عمیق تر زندگی میکردم.